حالم اصلا خوب نبود .خبر رسید یواشکی و از این ور اون ور که قراره بره....بی مقدمه یهویی..از همه بدتر بی خدافظی؟!داشتم حرص میخوردم و اتاقو متر میکردم که فاطمه زنگ زد .نگران بودم و نگران تر شدم .گوشیو برداشتم فقط هق هق میکردو میگفت بلیط برگشت نگرفته...دیگه هیچی دست خودم نبود نشستم وسطو اتاقو تا رمق داشتم گریه کردم تا جایی که سرم داشت مثه بمب میترکیدو چشمام اینقدر پف کرده بود بسته شده بود...فهمیدم که توی عوضی...ما را در سایت توی عوضی دنبال میکنید
برچسب: هیولا, نویسنده: بازدید: 28 تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 12:42
ما را در سایت توی عوضی دنبال میکنید
برچسب: رنگآرَنگ, نویسنده: بازدید: 26 تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 12:42
ما را در سایت توی عوضی دنبال میکنید
برچسب: احساس؟, نویسنده: بازدید: 14 تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 12:42
ما را در سایت توی عوضی دنبال میکنید
برچسب: نقطه, نویسنده: بازدید: 14 تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 12:42
ما را در سایت توی عوضی دنبال میکنید
برچسب: مراصدای, نویسنده: بازدید: 27 تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 12:42